az rooye sadegi
تو فقط بگو

  برگ برگهای درخت زندگانيم در فهم سره از ناسره حقيقت از دروغ  عشق از نفرت و ...تمام تضادهای عالم در شرف پاييزی شدنند.
  جوان است اما مجالی نمانده برای اين درخت تا بداند آنچه را نميداند.
  پيش از آنکه آنقدر خزانی شود که هر آينه از وزش نسيمی امکان سقوطش باشد.
                         - می خواهد که بداند-
  چه چيز را؟
  آنچه را که تو ميدانی از راز زندگی.
  نا گفته هايت را بگو...
  محرم است اين دل تا پای جان
  هر آنچه راز داری برايش فاش کن...تا برايت رازهای مگويش را زمزمه کند
  باشد که با همنوايی و همرازی تو پاييز اين درخت هر چه دير تر بر پيکرش حلول يابد
  پس بگو آنچه را ميدانی و بشنو آنچه که نميدانی
  داناييت بيش باد!

 
                                                                                                 مينا

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤ - mina