az rooye sadegi
مينويسم از بس که ...جان دارم

 برای تو رييس جمهور آينده....برای تو قصه ميگويم
 نثر سليس و بدور از تکلفت نثر مرحوم علی حاتمی را در مخيله مان زنده کرد و عجبا
 که اولين تصويری که در ذهن حقيرمان جان گرفت دلشدگان بود و نوای عاشقی
 دلسوخته در پاريس!
 گويا هوای پاريس ديگر به قدر کفايت مولکول عشق ندارد که يک سرسخت سياسی را
 عاشق کند!
 وگرنه اين رويايی ترين شهر جهان مامن هميشگی عشاق بوده از ادبيات هو گو تا
 
 حاتمی...
 
 گفتم حاتمی بی دليل به ياد خاتمی افتادم...
 از عشق پيری گفتی ...مکدر شديم...اغراق نباشد همرنگ آسمان لندن شد اين دل
 شرحه شرحه از فراغ...
 جسم خسته است؟کشتی ذهن باد موافق طلب می کند اما جز نسيم دريا چيزی نصيبش نميشود؟
                                ...ميدانم...
 قوت ندارد ديگر راهوار اين در جوانی پير شده مرد تا شکار کند دلی را که سالها در
 در رويايش پرورانده و اکنون رويا بدل شده به کابوسی واقعی و به قول غلامرضای مادر
 از بس که دور از دسترس به نظر ميرسد اين دل...
 جسم به چه کار می آيد در  بازی دل ...
 رهاش کن مرد پير از پختگی
 به دل بينديش که تاب و توانش بيش از اينهاست
 ((ديوار بی اعتمادی)) کشيدی میان دل و سياست؟؟؟
 سياست را با چاشنی عشق در يغلوی وطن بکوبی ميشود سياست خاتمی
 در عوض آنچنان عطر و طعمی دارد که آنسوی ينگه دنيا هم بروی هنوز مستی
 از بس که دست پخت است ...از بس که خاتمی است...
 يکی ميگفت لبخند فلانی زيباست...
 راست ميگفت اما آن لبخند زيبا نبود شاهکار خلقت بود ..معجزه بود ..معجزه از چه 
 می تواند باشد جز عشق؟
 اعجاز در آرام ايستادن و سر را به زير انداختن و آن همه حماقت و قدر نشناسی و
 
 توهين را فقط با لبخندی پاسخ دادن است..نه لبخند تمسخر که تاسف...
 
. ..خودش لبخندش کردارش پندارش رفتارش زيبا بود ...از بس که عاشق بود...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤ - mina