خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
mina
آرشیو وبلاگ
دی ٩٠
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
دی ۸٦
آذر ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
لینک دوستان
مچاله کنار خاطره
پرنده خارزار
رهايی
me & rest of my world
سخن عشق نه انست....
مردی که بعضی وقتها فیلم می شود
کمی اوج بگیر فریاد فکر شنیدنی است
میروکیو
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
تصمیم نداشتم که یه مطلب دیگه توی اسفند داشته باشم. ولی حال و هوام یه جوریه که باید بنویسم. قبلا فکر می کردم که نوشتن توی این وبلاگ چه فایده ای داره وقتی هر کسی از ظن خودش نوشته های آدم رو برداشت می کنه. ولی همیشه نوشتن بهم حس بهتری میده. از این به بعد هم بخش نظرهای بعضی از نوشته هام رو غیر فعال می کنم.
من هیچ حس متفاوتی ندارم امروز ... یعنی هیچ عجله ای واسه نو شدن سال ندارم تازه فکر میکنم ای کاش میشد خیلی هالیوودی توی امسال بمونم و وارد سال بعد نشم ..
یه وقتایی حالم از اینقدر احساساتی بودن خودم بهم می خوره...
دوست ندارم مثل بقیه از ثانیه های مونده سال جلو بزنم.. دوست دارم تمام ثانیه ها رو چه تلخ و چه ترش (مزه مورد علاقه من شیرین نیست) مزه مزه کنم.
دوست دارم واسه هر کلمه واسه هر نگاه واسه هر لبخند کلی وقت بگذارم .. .
خیلی کارها دوست داشتم امسال بکنم که نشد و خیلی دوست دارم که بشه ... مثلا دوست داشتم که فوق قبول شم ولی دوست داشتن کافی نیست مثل همیشه...
شاید لحظه های در پیش لحظه های بهتری باشن واسه تحقق خواسته های من هر چند من به لحظه معتقدم.
فقط یه آرزو دارم اینکه سال 88 سالی باشه که توش آدمهای بهتری وارد زندگیم بشن ... آدمهایی که یک لحظه در کنارشون بودن به تمام عمر بیارزه.
هر آدمی که سر راهمون قرار می گیره مسیر زندگیمون رو به یه سمتی تغییر میده که ممکنه که اصلا فکرش رو هم نکرده باشیم... پس امیدوارم آدمهایی سر راهم قرار بگیرن که منو به دریا ببرن نه به صحرا.
هر چند بازم میگم هیچ اعتقادی به لحظه های نیومده ندارم ...
بهترین لحظه همین لحظه ای که توش قرار دارم... بهترین آدم همین آدمی که مقابلمون قرار داره و بهترین مکان همین مکانیه که توش هستیم ... فکر کنم با جمله بندی های قشنگتر تولستوی گفته اینها رو.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٧ - mina
اون روزهای اول کوچکترین تفاهم ها قشنگ به نظر میاد
اون روزهای اول هر دو نفر با اشتیاق گوش می کنند به روزمرگی های گاهی مسخره همدیگه
اون اولا اصلا عصاب خورد کن نیست که آقا به فوتبال خیلی علاقه داره و حتما باید بازیها رو دنبال کنه
روزهای اول واسه اقا ناراحت کننده نیست علاقه خانم به سریالهای خانوادگی تلویزیون
چه روزهای آفتابی قشنگی به نظر میاد اون روزایی که واسه تو ترافیک موندن آقا و دیر رسیدنش سر قرار ابتدا و انتهای یه خیابون رو قدم میزنه ... خانم رو میگم!
چه شبای مهتابی خوبی به نظر میاد وقتی روزهای اول قرار که هر شب خانم و آقا با هم مهتاب شبی تو کوچه قدم بزنند...
اصلا احمقانه به نظر نمیاد که خانم اهل شعر باشه ... البته روزای اول
اصلا خود خواهانه نیست که آقا مجبور که واسه یه پروژه چند روزی توی اتاق خودش رو حبس کنه
اصلا دور از ذهن نیست که آقا شب دیر بیاد خونه ... طفلی داره واسه خانم زحمت میکشه آخه...خانمم روزای اول به این قضیه اعتقاد داره
اصلا واسه آقا ناراحت کننده نیست که خانم یه روزایی دوست داره که با دوستاش بیرون شام بخوره ( اون روزای اول اقا به دموکراسی و تساوی حقوق زن و مرد از ته قلب اعتقاد داره)
اگه فکر کردی که از رنگ مورد علاقه غذای مورد علاقه داستان های مورد علاقه تجربیات مثلا خنده دار و تراژدیهای گذشته و .... با هم حرف زدن خنده دار و احمقانست ..کاملا اشتباه می کنی .. اون روزهای اول همه چییییییییییییز تاکیید می کنم همه چییییییییییییییییز دلچسب و گواراست ( البته با کوکا کولا اشتباه نشه!)
ولی چی میشه یهو!
چی میشه یهو که همه اینا تبدیل به کابوس میشه واسه جفتشون؟
آقا معلوم نیست چشه خانم هم همین طور...
خیلی وقت که دیگه شبا ی مهتابی و روزهای آفتابی و بارونی با هم فرقی ندارن واسه خانم و آقا
یه اتفاقی میفته ... یعنی واقعا از هم سیر می شن؟
یا واقعا حا لشون از هم به هم می خوره /
نمی دونم چی میشه
ولی اتفاقی شبیه به همون روزای اول میفته ... ولی با این تفاوت که روزای اول از احمقانه ترین چیزها .. شکوه عشق استنباط می شد و این بار از احمقانه ترین چیزها
فریاد نفرت بلند میشه.
یهو آقا از غذاهای خانم ایراد میگیره... این چیزی که میگه اون که نمیگه اینه که ....
یهو خانم از اینکه باید همیشه کارای شخصی اقا رو انجام بده شاکی میشه ( منظورش شستن جوراب های نفرت انگیز آقاست که البته اون اولا طرب انگیز بودن..)... البته این چیزیه که میگه ..علت اصلی ناراحتیش اینه که....
خانم میگه بیا شام حاضر اقا میگه خسته ام میرم ...بخوابم .... این چیزی که میگه ...اونی که میخواد بگه و نمیگه اینه که....
حالا دیگه دیر اومدن آقا واسه خانم یه معنی دیگه پیدا کرده ... میخواد بگه که ای کاش میدونستم چرا دیگه دوستم نداری... ولی هیچ چیزی نمیگه ... اونم میره که بخوابه ...
میز شام دست نخورده میمونه
و گریه های شبانه ...
مینا/
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٧ - mina